تحسین استاد یانگ؛ درسنامۀ احمد حسنپور
در میان بعضی نظریات توسعه، باوری وجود دارد که در آن راه رسیدن به توسعه برابر است با نادیدهگرفتن سنتها؛ یعنی برای رسیدن به جامعۀ مدرن میبایست سنتهای بومی را فراموش کرد. در همین راستا، برخی جامعهشناسان ایرانی چشمشان را به روی تمام داشتههای فرهنگی و تاریخی جامعۀ ایرانی میبندند. نهتنها راهی در سنت برای ساخت آینده نمیبینند، بلکه گذشته را انکار کرده و از آن با ناسزا یاد میکنند. آنها جامعۀ سنتی ایرانی را فردگرا، دروغگو و استبدادزده میدانند؛ به همین دلیل قائل هستند که جامعۀ ایرانی با این صفات نمیتواند به پیشرفت دست پیدا کند.
این در حالی است که ما به روایتهایی نیاز داریم که چشممان را به روی داشتههای سنتی و تاریخیمان باز کند؛ ظرفیتهای آن را برایمان بگوید تا بلکه به خود بیاییم و از این سودای تجددطلبی اندکی فاصله بگیریم. ما به روایتهایی نیاز داریم که در دل سنتهای ما جستوجو کند؛ باورها و رفتارهای پسندیدهای را که داشتهایم و امروزه کمرنگ شده بیابد و توضیح بدهد چگونه این کمرنگی آداب نیکو مشکلات عدیدهای برای ما به وجود آورده است.
اگر به یک خانوادۀ روستایی ایرانی نگاهی بیندازیم، با جامعهای خودبسنده و مولد مواجهیم. خانوادۀ روستایی اغلبِ نیازهای مصرفیاش را خودش تولید میکند. شناخت این روحیۀ تولیدی از واجبات متفکران و معلمان جامعۀ ایرانی است؛ چراکه این روحیۀ تولیدی امروزه جای خود را به مصرفگرایی شهری داده است. جامعۀ امروز ایرانی میپسندد بهجای کار کشاورزی در روستا، کارمند خرد یک ادارۀ شهری باشد. این روحیۀ تولیدگریزی آفتی است که گریبان ما را گرفته و اصحاب علوم انسانی ما از این تغییرات بنیادین جامعۀ ایرانی غافل هستند. اصحاب علوم انسانی ما آنچنان سرگرم نظریات مدرن هستند که سر در آسمان برده و از زمین زندگیشان غافل شدهاند. آسیبشناسی این تغییر جامعۀ ایرانی اگر بر عهدۀ اصحاب علوم انسانی ما نیست، پس بر عهدۀ کیست؟ اگر دانشمندان ما به ظرفیتهای تاریخی ما و سنتهای ما برای ساخت آینده توجه نکنند، کشف و روایت این استعدادها چطور و در کجا میبایست انجام شود؟
در سنت گیلانی هنری وجود دارد بهنام «مرواربافی». مروارها همان شاخههای نازک درخت بید هستند که با آن محصولاتی نظیر سبد و… میبافند. هنر مرواربافی بسیار شبیه حصیربافی است؛ اما مواد اولیه و شیوۀ بافت متفاوتی دارد. در زمانۀ امروز، پلاستیک و محصولات پلاستیکی مصرف روزافزونی دارد که جامعۀ مصرفزدۀ ما آن را بهصورت انبوه استفاده میکند. بحران دفن زباله یکی از جدیترین چالشهای زیستمحیطی ما شده است؛ در حالی که میتوانیم با نگاه به سنتهای بومی خودمان، بخشی از آسیبهایی را که بر پیکر طبیعت وارد میکنیم کم کنیم. همین محصولات مرواربافی بهعنوان یکی از گونههای متنوع هنرهای سنتی ما، این قابلیت را دارد که محصولاتش در زندگی روزمره وارد شده و از مشکلاتی که ما در نسبت با محیطزیست به وجود آوردهایم کم کند. از سوی دیگر، مصرف این محصولات سنتی منجر به تولید بیشتر این محصولات نیز خواهد شد و تولید بیشتر این محصول یعنی افزایش تولیدات روستایی، مهاجرت معکوس به روستا و صد البته احیای سنتهای بومی.
احمد حسنپور یکی از هنروران مروارباف گیلانی است. او در کارش خبره است و محصولات متنوعی تولید میکند؛ آنقدر که وقتی استاد یانگ، مروارباف بزرگ چینی، کارش را دیده بود، مبهوت و حیرتزده شده بود.
روایت احمد حسنپور
احمد حسنپور سال۱۳۵۲ در آستانۀ اشرفیۀ گیلان متولد شد. آستانۀ اشرفیه یکی از کانونهای هنر مرواربافی است. احمد از همان دوران کودکی میدید که چطور مادرش در خانه حصیر میبافد و پدرش زنبیل و کلاه. او هم بیکار نمینشست؛ خلاقیت به خرج میداد و با هرچه دوروبرش بود، چیزی میساخت. گاهی برای خواهرش عروسک درست میکرد، گاهی هم کارش سروکلهزدن با مروارها بود و تمرین مرواربافی:
هنر مرواربافی در روستای آباواجدادیام، تازهآباد آستانۀ اشرفیه و دو روستای همجوارش، قدمت زیادی داشت. در قدیم بهش میگفتند «سبدبافی». تازهآبادیها از قرنها پیش، با چوبهای مروار نپخته خورجین اسب میبافتند.
آقای حلاجصفت، پدر مرواربافیِ ایران، اصالتاً گیلانی نبود؛ اما وقتی سال۵۴ به منطقهمان آمد، این هنر را دوباره احیا کرد و توسعه داد و بیریا، به همۀ روستاییها یاد داد. بسیاری از خانوادهها از این هنر استقبال کردند و کارگاههای مرواربافی یکی بعد از دیگری باز شدند. خیلی از بچههای روستا، وقتی که به سن نوجوانی میرسیدند، میرفتند و در همین کارگاههایی که گوشهکنارِ روستا دایر شده بود، مشغول به کار میشدند.
احمد هم در پانزدهسالگی، در یکی از همین کارگاهها مشغول کار میشود. استادهای بافنده چیزی به شاگردانشان آموزش نمیدادند؛ اما احمد وردست استاد مینشست و بدون اینکه چیزی بپرسد، به حرکات دست استاد دقت میکرد تا کار را یاد بگیرد. سبد سادهترین محصولی بود که میشد ساخت و احمد آن را ساخت. یک روز به گوشۀ جنگل رفت و اضافهچوبهایی را که مروارها آنجا رها میکردند برداشت و به خانه آورد. شبها که از کارگاه به خانه میآمد، مدام با مروارها کار میکرد. آنقدر آزمون و خطا کرد که بالاخره توانست یک کبوتر زیبای چوبی بسازد:
صبح روز بعد کبوتر را برداشتم و با خودم به کارگاه بردم. این صحنه را هیچوقت فراموش نمیکنم که صاحبکارم و تمام استادکارها با چشمهای گردشده دورش جمع شده بودند. کلی بهبه و چهچه زدند و چند مدت بعد هم راحت آن را فروختند. حالا من یک قدم جلوتر رفته بودم و دیگر لازم نبود فقط سبدِ معمولی بسازم.
سالها شاگرد مغازه بود و عاقبت با پساندازهایش مغازهای خرید. سال72 که از خدمت سربازی برگشت، قضیۀ مغازه را به استادش گفت. استادش میگفت: «نمیتوانی برای خودت کار کنی. تو کارهای شاخص و قیمتدار میسازی و مشتریِ خاص میخواهی. نمیتوانی با این محصولات سرپا بمانی»؛ اما احمد کارش را شروع کرد و وارد بازار شد. به چند تا از همکارانش سپرد و با تعدادی از مشتریهای سابقش تماس گرفت و کمکم راهش را در بازار باز کرد.
آنقدر در کارش حرفهای شد که به مشتریانش میگفت هرچه بخواهید میسازم. آنها هم عکسهای نمونههای خارجی را میفرستادند و احمد میساخت. سال77 یکی از دستسازهایش را برای یک مشتری به اوکراین فرستاد. یک شکلاتخوری بود، بهشکل پرندهای که روی قایقی نشسته است. این تجربه او را بهفکر صادرات انداخت. بعد از آن رابطهای صادرات به کشورهای مختلف را پیدا کرد و کارهایش را به عراق، روسیه و آذربایجان فرستاد. فعالیتهای احمد و دیگر مرواربافها باعث شد حتی حصیربافی خمام هم گسترش پیدا کند و دستسازهای تلفیقی تولید کنند. این کار تحول زیادی در صنعت حصیربافی ایجاد کرد و افراد زیادی مشغول کار شدند:
در گذشته، خیلی از جوانهای روستا مهاجرت میکردند و به شهر میرفتند. خیلی از آنهایی هم که مانده بودند و مرواربافی میکردند، سنشان زیاد بود. مرواربافی داشت از رونق میافتاد؛ اما با بهترشدن شرایط مرواربافها اوضاع فرق کرد. بسیاری از کارگاهها احیا شدند و خیلیها دوباره به این کار رو آوردند و از آن استقبال کردند. روستاییای را میشناسم که دفترِ بیمهاش را تعطیل کرد تا دوباره به این حرفه برگردد. دیگری سوپرمارکتش را جمع کرد و کارگاهش را دوباره راه انداخت. افراد زیادی به این حرفه برگشتند و روزبهروز هم به تعدادشان افزوده میشود.
سال۱۳۹۶ ادارهکل میراث فرهنگی و صنایع دستی کشور، یک استاد بزرگ چینی را بهنام آقای یانگ به ایران دعوت کرد. استاد یانگ با اولین حرکت، پنجۀ طلاییاش را به رخ حاضران در جلسه کشاند. حاضران در جلسه که از اقصینقاط ایران آمده بودند و از مرواربافی سر درنمیآوردند، سردرگم شده بودند؛ اما این کار آقای یانگ همان گرهی بود که احمد سی سال پیش کار کرده بود. یک سازۀ سادۀ گلابی بود که پودی نداشت و فقط تار بود. اما این بار نوبت احمد بود تا هنرش را به آقای یانگ نشان دهد. در این باره میگوید:
حرکت بافت را بلد بودم. مروار را برداشتم و در چشمبههمزدنی سه تا ازش درست کردم. سرعتم خیلی زیاد بود و استاد یانگ حسابی کیف میکرد. یک هفته با هم بودیم. استعداد و توانایی ما حیرت و تحسین آقای یانگ را برانگیخته بود. میدید هر قدمی برمیدارد ما از او جلوتر هستیم. آخرش اعتراف کرد و گفت: «من چه برایتان بسازم که شما نتوانید از پسش بربیایید؟!»
این روزها، در سال1401، پانزده نفر در کارگاه احمد حسنپور بهصورت مستقیم مشغول فعالیتاند و بسته به نوع سفارش، بین هزار تا بیستهزار محصول را در ماه تولید میکنند و بیش از هزاران نفر در آستانه درگیر این هنر هستند.





















