حلزونهای خانهبهگوش؛ درسنامه دکتر شادمان نعمتی
مقدمه
کشورهای پیشرفتۀ جهان را به دو دستۀ توسعهیافته و توسعهنیافته تقسیم کردهاند. کشورهای توسعهیافته از نظر آنها کشورهایی است که به توسعۀ اقتصادی، صنعتی و تکنولوژی رسیدهاند. اگرچه این مبنا برای تقسیمبندی جهان مبنای درستی نیست، اگر بخواهیم به ریشۀ این توسعهیافتگی برسیم باید روی علوم جدید دست بگذاریم.
دستیابی کشورهای غربی به علوم جدید منجر به قدرت پیداکردن آنها نیز شد. قدرت اقتصادی، قدرت سیاسی و حتی قدرت نظامی آنها، همگی ریشه در علم جدید دارد. به همین دلیل، دستیابی به علم جدید و پیشرفت در آن یکی از ضرورتهای جامعۀ امروز ماست.
پیشرفتهای نظامی امروز ایران و گسترش صنایع موشکی و پهپادی که تکیه بر علم جدید دارد، آنقدر مهم است که موجب بازدارندگی حملات نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران شده و این امر نشان از قدرت پیداکردن ایران است؛ بنابراین دستیابی به علم در جهان امروز، دستیابی به قدرت است.
پیشرفت ما در حوزۀ پزشکی نیز یکی از نیازهای ضروری جامعۀ ماست. کشوری که حتی امکان دسترسی به داروهای خاص را ندارد و تحریم است، حتماً لازم است که در حوزۀ پزشکی نیز ورود کرده و به دانش روز دنیا در این حوزه دست پیدا کند. در ادامه، روایت دکتر شادمان نعمتی را از دستیابی استان گیلان به دانش کاشت حلزون گوش میخوانیم:
روایت دکتر شادمان نعمتی
شادمان نعمتی از همان دوران دبیرستان بچۀ درسخوانی بود. شاگرداول مدرسه بود و معلمها همیشه دوستش داشتند. سیویکم خرداد سال۱۳۶۹ سوم دبیرستان بود. ساعت دوازده شب، در کمال ناباوری دید که خانهشان شبیه یک کشتی طوفانزده تکان میخورد. زلزلۀ منجیل پر بود از صحنههای دردناک و باورنکردنی:
صحنهای را که میدیدیم، باورمان نمیشد. منجیل شبیه تلی از خاکستر شده بود؛ همهاش کشته، همهاش آوار. نیمی از خانواده و آشنایانمان را که در رودبار ساکن بودند، از دست دادیم. با آنکه جوان لاغر و بیجثهای بودم، بهعنوان نیروی داوطلب رفتم تا کنار عموها و داییهایم برای آواربرداری کمک کنم.
شادمان از همان دورۀ نوجوانی با درد مردم آشنا شد و از همان نوجوانی برای حل مشکلات مردم پای کار ایستاد و برای آواربرداری از روستا و نجات جان مردم تلاش کرد. همین دردمندی او بعدها انتخابهایش را تغییر داد. زمانی که میتوانست رفاه شخصیاش را انتخاب کند، به گیلان بازگشت و برای مردم کار کرد:
سال۸۵، وقتی تخصصم را گرفتم، در بورد تخصصی نفر اول کشور شدم. این یعنی هر جایی که دلم میخواست میتوانستم بروم. از دانشگاههای مختلف بهم پذیرش میدادند که بهعنوان عضو هیئتعلمی تدریس کنم. حتی دانشگاه تهران و اصفهان من را میخواستند؛ اما گیلان را انتخاب کردم، چون از شلوغی و آلودگی تهران و کلانشهرها بیزار بودم. در عوض، گیلان محیط و طبیعت زیبایی داشت و به پدر و مادرم هم نزدیک بودم. با خودم گفتم: من که میخواهم خدمت کنم، چه بهتر که به همشهریهای خودم خدمت کنم.
این در حالی است که همدورهایهای او در کانادا و آمریکا هستند. از دور برایش پیغام میفرستند که چرا مهاجرت نمیکنی؟ تو که کارنامۀ پژوهشی خوبی داری؛ اما چیزیهای دیگری هست که آقای نعمتی را پایبند این مرزوبوم کرده است:
راستش پیشنهادشان بیربط نیست. واقعیت این است که من با توجه به کارنامۀ علمیپژوهشیام میتوانستم خیلی شیک و اتوکشیده و کراواتزده در تورنتو قدم بزنم، کسبوکار راه بیندازم، درآمد خوبی داشته باشم، کلاس داشته باشم یا در مؤسسات پژوهشی پژوهش کنم؛ اما عقیدۀ من این است که باید بین کموکسریهای مردم خودم باشم و به آنها خدمتی بکنم و لبخند رضایتشان را ببینم. همینکه موقع رانندگی بچهای از ماشین بغلی برایم دست تکان میدهد و با خنده میگوید: «سلام دکتر نعمتی. شما لوزه من رو عمل کردید»، تمام آن پیشنهادها و اماواگرها از ذهنم پاک میشود. انتخاب من درمان درد بود؛ حالا کنار خرابههای زلزله یا توی درمانگاه گوش و حلق و بینی. من این انتخاب را با هیچ چیز دیگری عوض نمیکنم.
وقتی وارد گیلان شد، سال۱۳۸۵ جراحیهای اندسکوپیک سینوس را درد پیشرفته راه انداخت. حتی بعضی عملهای جراحی چشم و مجاری اشکی را بدون برش با اندوسکوپی سینوس عمل کردند؛ کارهایی که برای اولین بار در گیلان انجام میشد.
سال۱۳۸۶، یک سال از آمدنش به استان میگذشت که یکی از بچههای اداریمالی سری به دکتر نعمتی زد و نکتۀ جالبی گفت: «دکتر، شما هر عمل جراحیای که انجام میدید، ضریب داره؛ مثلاً عمل جراحی لوزه ۵و ۲دهم k داره. جراحی گوش ۳۰ k هست. شما اینها رو توی صورتحساب میزنید؟»
من یک سال شبانهروز جراحی کرده بودم و اصلاً نمیدانستم و به فکرم نرسیده بود که باید k بزنم و دستمزد بگیرم! همانجا سرانگشتی حساب کردم، دیدم دستمزدم بهاندازۀ دو تا ماشین سانتافۀ میشده [خنده]. اصلاً بهفکر این چیزها نبودم. من فقط میخواستم بهترین کارها را برای مردمم انجام بدهم.
یکی از ایدههای دکتر نعمتی تشکیل یک مرکز تحقیقاتی گوش و حلق و بینی بود. علیرغم مخالفتهایی که در دانشگاه صورت گرفت، این مرکز تحقیقاتی کارش را آغاز کرد و امروز بعد از گذشت شانزده سال، بیش از 112 مقاله در این مرکز نوشته شده که 25 تا از مقالهها جزو مقالههای برتر جهان هستند. سال۱۳۸۹ یک اتفاق ویژه در مرکز تحقیقات رخ داد که جزو آرزوهای دکتر در مرکز تحقیقات بود:
داخل مرکز تحقیقات نشسته بودیم و با اساتید صحبت میکردیم. مطرح کردم که جزو آرزوهای بخش ما این است که کاشت حلزون راه بیندازیم. کاشت حلزون در رشتۀ گوش و حلق و بینی، نهاییترین مرحله است؛ یعنی آخرین حدی که ما در رشتۀ خودمان میتوانیم به مریضها خدمت کنیم، همین عمل است. راهاندازی مرکز کاشت حلزون جزو آرزوهای همیشگیام بود. تکنولوژیاش هم در اختیار هر دانشگاهی قرار نمیگیرد. اگر مرکزی این امتیاز را داشته باشد، قطب درمانی بخش وسیعی خواهد شد.
رسیدن به این هدف کار پیچیده و دشواری بود. دکتر نعمتی هرچه مجوز کاشت حلزون را پیگیری میکرد به نتیجه نمیرسید. از استانداری گرفته تا نمایندۀ شهر و رئیس دانشگاه را دید؛ حتی به برنامهوبودجۀ استان هم سری زد؛ اما حرفشان نه بود. میگفتند تهران نزدیکترین مرکز است و میتواند گیلان را هم پوشش بدهد؛ اما دکتر اعتقاد داشت این اتفاق باید حتماً در گیلان رخ بدهد:
آنها دوست داشتند این عمل یک جوری انحصاری باشد و امتیازش را به هرکسی ندهند. واقعاً هم عمل ظریفی است و هر جراحی قابلیتش را ندارد. باید زیرساختها و قابلیتهای علمی و فنی وجود داشته باشد که کمیتۀ کشوری اعتماد کند. اما برای ما مهم بود؛ چون با این عمل، بچهای که قرار بوده کرولال بشود و برود به مدارس استثنایی، تبدیل میشد به کسی که کاملاً عادی است.
این عمل جراحی بدون کوچکترین مرگومیر و اجبار برای خوردن داروهای شیمیدرمانی، بردبرد است. عمل دوساعتونیمه انجام میشود. بعدش باید حدود صد جلسه توانبخشی و گفتاردرمانی انجام شود تا پروتز بیمار، مدارهای قسمت مغزیاش را بشناسد و آموزش بگیرد. در این مرحله مغز باید کدها را بشناسد.
دکتر نعمتی در کنار یکی از همکارانشان دورۀ فلوشیپ را میگذرانند تا کمکم استادتمام دانشگاه بشوند و در جامعۀ پزشکی اعتبار کسب کنند. همین اعتبار در سال۱۳۹۹ باعث شد امتیاز کاشت حلزون گوش را بگیرند و اولین کاشت حلزون در استان گیلان انجام شود:
معمولاً برای یکیدو سال اول اجازه نمیدهند مرکزی بیشتر از دهپانزده کاشت انجام بدهد، چون میگویند جوان و کمتجربه هستند؛ اما خدا را شکر، با توجه به لطفی که دوستان به ما دارند و نظرشان خوب و مثبت است، تا حالا ۴۹ کاشت حلزون موفق در بیمارستان خودمان داشتهایم. زمانی که ۳۲ عمل کاشت حلزون را انجام دادیم، حساب کردیم چیزی حدود ۳هزار سفر به تهران را کم کردهایم.
در کنار این فعالیتها، آقای دکتر و تعدادی از همکارانشان یک مؤسسۀ خیریه هم راه انداختهاند تا اگر خانوادهای پول نداشت، بهصورت رایگان عملش کنند. وقتی از ایشان دربارۀ الگوی زندگیشان بپرسی، از دوستان آمریکا و کاناداییشان نام نمیبرند؛ بلکه در جای دیگری باید الگویشان را پیدا کرد:
اگر از من بپرسید الگویت در زندگی چه کسی است، به شما پاسخ میدهم مشتیعبدالله، پدر زحمتکش و کارگرم که آنقدر خالص و مخلص و خوب بوده که حالاحالاها نمیتوانم به گرد پایش برسم.




























