نشسته بر فراز؛ درسنامۀ میثم علیپور
مقدمه
معلولین هم مثل سایر انسانها، بخشی از جامعۀ امروز ما را تشکیل داده و در آن زندگی میکنند. آنطور که افراد سالم نیازمند تفریح، ورزش، شغل، ازدواج و… هستند، معلولین نیز دارای این نیازها هستند. به همین دلیل لازم است زیرساختهای شهری، تفریحی و شرایط شغلی بهگونهای باشد که نیاز آنها هم تا جای ممکن تأمین شود.
یکی از حوزههایی که معلولین بهشدت به آن نیازمند هستند، حوزۀ ورزش است. نظر به فشارهای جسمی و روحی که در جامعه روی معلولین وجود دارد، داشتن فعالیت ورزشی از جهات متعددی برای آنها لازم است. نیاز به ورزش و استمرار آن در معلولین بسیار بیشتر از افراد سالم احساس میشود. بیتردید، ورزش عاملی است که معلولان را به سطح جامعه میکشاند و آنان را در انجام فعالیتها توانمند میسازد.
ضرورت این موضوع تا جایی پیش رفته که از سال1956، والیبال نشسته در هلند بهعنوان یک ورزش به ثبت رسید. سابقۀ این ورزش اینگونه است که فدراسیون ورزشهای جانبازان و معلولین تا پیش از انقلاب اسلامی، بهصورت کمیتهای غیرفعال، زیر نظر فدراسیون پزشکی ورزشی بوده و فعالیت این کمیته صرفاً به شرکت مسئولین آن در گردهماییهای بینالمللی محدود میشده است. این فدراسیون در اواخر سال1358 تأسیس شد و با اعزام اولین گروه به مسابقات پارالمپیک هلند در تابستان1359، فعالیت خود را آغاز کرد.
استقبال معلولین از فعالیتهای ورزشی و شرکت آنان در مسابقات متعدد، مسئولین را واداشت تا اقدامات بیشتری در زمینۀ گسترش ورزش معلولین انجام دهند. جنگ هشتسالۀ تحمیلی ایران و عراق نیز باعث شد تعداد زیادی از رزمندگان این سرزمین به مقام جانبازی نائل شده و پرداختن به این حوزۀ ورزشی اهمیتی دوچندان پیدا کرد.
یکی از ورزشهایی که تا امروز همواره مورد استقبال جانبازان و معلولان کشور قرار داشته و ایران در آن جزو قدرتهای جهانی به حساب میآید، والیبال نشسته است. این ورزش آنقدر در ایران قدرت گرفته که از مسابقات پارالمپیک سال1988 تا 2020 ( بهجز دو دوره)، ضمن کسب عنوان قهرمانی، قدرتهای سنتی این رشته در جهان را نیز مغلوب کرده و با چندین مدال طلای پارالمپیک و پارآسیایی (2010 تا 2018)، پرافتخارترین تیم والیبال نشستۀ جهان به حساب میآید.
میثم علیپور، والیبالیست جوان گیلانی، یکی از اعضای تیم ملی والیبال نشستۀ جمهوری اسلامی ایران است که بخشی از زندگی او را مرور میکنیم:
روایت میثم علیپور
از کودکی جنبوجوش زیادی داشت و فعایتهای ورزشی همیشه برایش هیجانانگیز بود. در سیزدهچهاردهسالگی به بازی والیبال علاقۀ زیادی پیدا کرده بود و هر روز بعد از مدرسه، ساعتها در کوچه با دوستانش والیبال بازی میکرد؛ تا جایی که این علاقه او را به سالن ربیعی شهرشان، بندر انزلی، میکشاند. یک سال از تمرینات مستمرش گذشته بود که خبر انتخابی تیم ملی از میان والیبالیستهای بندر انزلی، آراموقرارش را گرفت و تحقق رؤیاهایش را در نزدیکی خود میدید.
صبح روز انتخابی، بهسفارش پدرش با یک موتورسیکلت برای انجام کاری به مزرعه رفت. در مسیر بازگشت متوجه شد که صدای موتور تغییر کرده است. حین راندن موتور، مرتب به بدنهاش هم نگاه میکرد. او حتی برای متوجهشدن دلیل تغییر صدا به پشتسرش هم نگاه میکرد. همین امر سبب انحراف مسیر و برخورد محکمش با دیوار شد و از ناحیۀ پا شدیداً آسیب دید. بعد از یک ماه و چهل روز که گچ پایش را باز کرد، متوجه پارگی اعصاب زیر زانویش شد. آن موقع دیگر نمیتوانست پایش را بالا بیاورد. آشنایان، دکتر حاذقی به او معرفی کردند. خاطرات آن روز هیچوقت از ذهن او نمیرود:
روز سختی بود. هیچوقت آن روز را یادم نمیرود. انگار که یک نفر کبریت گرفته باشد زیر آرزوهایم تا همهچیز جلوی چشمهایم آتش بگیرد و من نتوانم کاری کنم. دکتر بعد از معاینه، با همان خونسردی اعصابخردکنش گفت: «نمیشود کاری کرد. باید مچ پایت را فیکس و پیچ کنم.»
دنیا روی سرم خراب شد. حالم آنقدر بد بود که نمیتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. کل مسیر کنار مادرم داشتم گریه میکردم. به خودم قول داده بودم که سهمم را از والیبال بگیرم؛ از چیزی که آنقدر دوستش داشتم و برایش زحمت کشیده بودم. نمیتوانستم به همین راحتی همهچیز را رها کنم.
این پیشامد بسیار ناامید کننده بود و تمام آینده را برای میثم سیاه کرده بود. شش ماه خانهنشینی، او را بهکلی افسرده کرده بود تا اینکه یک روز تصمیم گرفت به این وضعیت پایان بدهد. سری به سالن والیبال زد تا دوستانش را ببیند:
رفتم سالن و دوستانم را دیدم. آنجا یکی از رفقایم پیشنهاد داد بروم والیبال نشسته، توی سالن انصاری؛ درست همان فکری که در تمام آن مدت مثل خوره توی ذهنم میچرخید و مرا پادرهوا میان زمین و آسمان معلق نگه داشته بود! نمیدانستم باید چهکار کنم. میترسیدم؛ اما بعد از مشورت با خانواده، رفتم و با مربی آنجا صحبت کردم. هفتهای سه جلسه تمرین میکردند. دل را زدم به دریا و با وجود تردیدهایم قبول کردم که در تمرینهایشان حاضر شوم.
هیچچیز از والیبال نشسته نمیدانستم. واقعاً ورزش سختی بود. تمام حرکتها، جابهجاییها و جاگیریها با دست انجام میشد و هماهنگکردنش مهارت خاص خودش را میخواست. آن اوایل ته زمین مینشستم و فقط سرویس میزدم. اصلاً به چشم نمیآمدم. این برایم خیلی کم بود. همیشه از اینکه نفر چندم یا نفر آخر باشم بدم میآمد. توی خانه مدام تکنیکهای والیبال نشسته را تمرین میکردم؛ سرعتی و قدرتی میرفتم؛ شیرجه و اسپک میزدم. روی مهارتهایم کار کردم و وقتی چند باری توی زمین خودم را نشان دادم، توجه مربی را جلب کردم. همین باعث شد که مرا بیاورد لبۀ تور و جزو پنج نفر شدم.
میثم شش ماه تمام تمرین کرد تا اینکه مسابقات قهرمانی جوانان کشور رسید. در این مسابقات، تیم گیلان تیم نداد. مربی میثم پیشنهاد داد که او برای تیم مشهد بازی کند.
مسابقات در خرمآباد لرستان برگزار میشد. سرپرست تیم بعد از اینکه تمرینات مرا دید، خیلی به من روحیه داد. گفت: «میثم، تو میری تیم ملی و یکی از بهترین بازیکنها میشی.» آن حرفها آن موقع خیلی دور به نظرم میرسید. همهاش با خودم میگفتم: من کجا و تیم ملی کجا؟!
اما انگار خدا برایم خواسته بود. توی آن مسابقه بازیهایمان را بردیم و قهرمان کشوری جوانان شدیم. آن برد لذت خیلی شیرینی برایم داشت. هنوز هم با یادآوریاش، حس خوبی میدود زیر پوستم. سرپرستمان بلافاصله بعد از اعلام نتایج آمد سراغم. بغلم کرد، با دست کوبید پشتم و زیر گوشم گفت: «میری تیم ملی. ماشاءالله به تو پسر!»
گیج و هیجانزده نگاهش کردم. با لحن مطمئن و چشمهایی که برق میزد، گفت: «این مسابقه، انتخابی مسابقات قهرمانی جوانان جهان هم بود.»
میثم همان سال۱۳۸۸، با هفت ماه تمرین والیبال نشسته، به عضویت تیم ملی جوانان درآمد و آنجا همراه تیم، قهرمان جوانان جهان شد. بعد از پایان مسابقات، در همان سال به عضویت تیم ملی بزرگسالان نیز درآمد. او با تیم ملی، در تمام بازیهای پارالمپیک و پارآسیاییِ سیزده سال اخیر شرکت کرد و در تمام رقابتها کنار همتیمیهایش روی سکوی نخست ایستاد.
مطالعه بیشتر





















