این خاک طلاست؛ درسنامه آقای محبی
مقدمه
مسئلۀ اشتغال و اقتصاد جزء لاینفک زندگی همۀ انسانهاست. در دورههای مختلف تاریخی، مسئلۀ کار و اشتغال دگرگونیهای مختلفی طی کرده است. از نخستین روزگار هبوط بشر تا هزاران سال بعد از آن، محیط زندگی بهنوعی محیط کار هم لحاظ میشد؛ یعنی هرجا انسان پا میگذاشت و سکنا میگزید، در همان حوالی به کشاورزی و دامداری و… مشغول میشد. تا اینکه در قرن هجدهم میلادی (حدود دویست سال قبل) ماجرایی که با اختراع ماشین بخار آغاز شد، رفتهرفته به تکامل صنعت منجر شد. اختراع ماشینهای صنعتی میتوانست امر تولید را برای انسانها بسیار سادهتر کند؛ اما بهمرور اتفاق دیگری رخ داد: صنایع هرچه بزرگتر میشدند، برای صاحبان سرمایه سودآوری بیشتری داشتند و این سود سرشار باعث میشد تا صاحبان کارخانهها به نیروهای بیشتری احتیاج پیدا کنند؛ از این رو مردم روستا گزینههای بسیار خوبی به شمار میآمدند. آنها بسیار پرتوان و البته قانع بودند. از همین رو، مدیران کارخانههای بزرگ با تبلیغات فراوان و وعدههای بزرگ، بسیاری از مردم روستا را به شهرها فراخواندند و اولین مهاجرتهای گسترده به شهر اتفاق افتاد. از سویی دیگر، حجم بالای کالاهای تولیدشده نیاز به بازار مصرف بزرگی داشت؛ لذا این علت هم نیاز شهر به جمعیت بیشتری را طلب میکرد.
زندگی شهری بهدلیل تنوع محصولات و امکانات، ابتدا بسیار جذاب به نظر میرسید؛ اما بهمرور، رؤیایی شد که هر روز بیشتر به سراب تبدیل میشد. روستایان بهشهرآمده هم زحمت اصلی تولید را بر دوش داشتند و هم جمعیت بزرگ مصرفکننده را تشکیل میدادند؛ اما در بین لایۀ تولید تا مصرف، سرمایهداران بزرگ بودند که هر روز ثروتمندتر میشدند. عمدۀ مهاجران روستایی که خودشان روزگاری صاحب زمین و املاک بودند، با دستمزد کم مجبور به حاشیهنشینی در شهر میشدند. این ماجرا اگرچه ابتدا و بهواسطۀ انقلاب صنعتی از انگلستان آغاز شد، طی دو قرن تقریباً همۀ دنیا را در بر گرفت. بهمرور اما لعاب زندگی شهری رنگ باخت و چالشهای بزرگی پیش پای جمعیت شهرنشین به وجود آمد. تخریب طبیعت، آلودگی هوا، ازبینرفتن کلونیهای هویتی، افزایش فشار کار، کاهش شدید فرصت فراغت، ایجاد فاصله و شکافهای عمیق طبقاتی، سرگردانی ارتباطات عاطفی، افزایش بزهکاری، ترافیکهای دائمی، افزایش قیمت مسکن و… آفتهای بزرگی بودند که زندگی طبیعی انسان را مختل کرد. نکتۀ جالب ماجرا اما بازگشت ثروتمندان به روستاها با ساخت ویلا و… بود. صاحبان صنایع که روزگاری با وعدۀ زندگی رؤیایی، مردمان روستا را به شهر فراخوانده بودند، امروز رویاهای خودشان را در مناطق روستایی و در دل طبیعت جستوجو میکردند!
امروز با اصطلاحی با عنوان «مهاجرت معکوس» روبهرو هستیم. فرزندانی که روزگاری سرزمین اجدادی را با وعدۀ زندگی بهتر در شهر رها کرده بودند، بعد از تحمل سختیهای فراوان، مجدد درصدد بازگشت به روستا هستند. در بخشهای مختلف اقتصاد روستا اعم از دامداری، کشاورزی، هنرهای دستی، بومگردی و مشاغل خانگی و…، فرصتهای بسیار مناسبی پیشروی مهاجران به روستا قرار داده است.
در این درس به یکی از نمونههای موفق این بازگشتها خواهیم پرداخت.
روایت امین محبی
امین محبی مثل خیلی از بچههای روستا، برای ادامهتحصیل و پیداکردن کار مناسب راهی شهر شد. یک تصور غلط در خانوادهها وجود داشت که کار یعنی استخدام در یک ادارۀ دولتی با شأن اجتماعی بهتر. در این تصور غلط، کشاورزی و حتی سایر تولیدهای روستایی مثل سفالگری عار تلقی میشد. همین نگاه، امین را بعد از گرفتن دیپلم راهی شهر کرد. امین در یک دانشگاه غیرانتفاعی لیسانس گرفت و بعد از خدمت سربازی، با یکی از دختران روستایشان ازدواج کرد. بعد از ازدواج، مهمترین مسئلۀ او پیداکردن کار بود که بهواسطۀ دامادشان در شرکت پتوی پرنیا مشغول کار میشود. امین در قزوین خانهای اجاره میکند و در کارخانه بهصورت قراردادی فعالیتش را آغاز میکند؛ کاری بس سخت و دشوار:
شرکت پرنیا کارخانۀ تولید الیاف بود و صفر تا صد تولید الیاف خام تا تولید پتو را خودمان انجام میدادیم. من در قسمت ریسندگی کار میکردم. ساعت کاریام دوازده ساعت بود. صبحها ساعت شش میرفتم و تا شش غروب کار میکردم. البته بیشتر شبها اضافهکار هم میماندم و تا دهیازده شب کار میکردم. فشار کارم بهقدری زیاد بود که حتی جمعهها هم باید میرفتم شرکت. مرخصیگرفتن هم خیلی سخت بود. برای همین خیلی کم میتوانستیم به روستا بیاییم. فقط موقع کارهای کشاورزی یا مثلاً در ایام عید میآمدیم و به پدر و مادرمان سر میزدیم. آنقدر درگیر کار بودم که یک نگاهی به خودم انداختم و دیدم هفت سال مشغول کار در پتوبافیام.
همهچیز طبق روال خودش پیش میرفت تا اینکه یک شب از شبهای سال87، تلفن امین زنگ خورد. به او خبر دادند که برادرش ایمان تصادف کرده و در بیمارستان بستری است. متأسفانه بعد از دو روز، برادر امین فوت میکند و این کل خانواده را تحتتأثیر قرار داد. مادر امین افسردگی شدید گرفت و از پای افتاد. در بیمارستان بستری شد و دیگر روی پا هم نمیتوانست بایستد. روزگار سختی را خانوادۀ محبی تجربه میکرد:
بعد از مراسمهای برادرم، همه باید میرفتیم سر کار و زندگیمان. در این وضعیت، پدر و مادرمان تنها میماندند. با خواهر و برادرها جلسه گذاشتیم که برادر بزرگم پیشنهاد داد: «زمینها را نگه میداریم، خانه را میفروشیم و پدر و مادر را به قزوین یا تهران میبریم»؛ ولی پدر و مادرمان بهخاطر اینکه بچهشان در روستا دفن بود، میگفتند ما هیچجا نمیرویم!
واقعاً شرایط سختی بود. فقط یک راه چاره میماند که تنها بگذاریمشان. آنوقت پدر و مادرمان میماندند دستتنها با زمینهای کشاورزی. وقتی به این مسئله فکر میکردم به هم میریختم.
گره زندگی خانوادۀ محبی یک جور باز میشد و آنهم بازگشت امین به روستا بود. او این مسئله را با همسرش در میان گذاشت. همسرش حرفی نداشت؛ تازه از خدایش هم بود. خانه و زندگی را از قزوین جمع کردند و به خمرمحله بازگشتند. در روستا مشکل اصلیشان شغل بود؛ کاری که بتوانند زندگیشان را بچرخانند. امین کارش را با مسافرکشی آغاز کرد. بعد از بیست روز فهمید که یک ماشین فرسوده روی دستشان مانده، بدون هیچ پول قابلتوجهی. در یک جلسۀ خانوادگی گِرد هم نشستند و تصمیم گرفتند:
تصمیم بر این شد که وانت بخریم و برویم در کار خرید و فروش وسیله و بازار. چون کار ما از قدیم هم سفال بود، تصمیم گرفتیم سفالهای دمدستی و کاربردی مثل گمج بخریم و برای فروش به بازار ببریم. سرمایۀ اولیهمان بیمۀ بیکاری و پولی بود که مادر و پدرم بهمان دادند. اولین بار را هیچ موقع از یاد نمیبرم. بعد از فروش آن وسایل دیدیم که خدا را شکر یک مقدار پول برایمان مانده؛ مثلاً اگر جنسی را دوهزار تومان خریده بودیم، هزار تومان رویش کشیده و سود کرده بودیم. گفتیم باز هم خدا را شکر. چون سود خوبی هم داده، میافتیم در کار بازار.
خرید و فروش سفال سود خوبی داشت. همین نکته امین را به این فکر انداخت که تولید سفال را شروع کند. مادرش پیشنهاد داد: «یک سری از نمکار هایی که قبلاً من و پدرت ساختهایم، زیر انباری مانده. اینها را ببر بازار و بفروش.» امین هم گوش سپرد. چهار تا از نمکارها را گذاشت پشت وانت و راهی بازار کوزهگران آستانۀ اشرفیه شد. مغازهدار هم همه را یکجا خرید و پول دویستسیصد تای باقیمانده در انبار خانه را هم پیشاپیش، حتی مقداری اضافهتر پرداخت و امین دید که درِ رحمت الهی به رویش باز شده. دیگر وقتش رسیده بود که خودش تولید سفال را شروع کند:
با همسرم رفتیم توی انباری و دیدیم یک دستگاه با پایۀ چوبی خراب داریم و یک کورۀ هیزمی که آنهم دربوداغان است. همسرم گفت همان کارگاه کوچک زیر انباری را تمیز و کار را شروع کنیم. فقط همانجا را داشتیم. بندۀ خدا کارگاه را جارو کرد و خاک آوردیم. پدرم هم به کمکمان آمد. باید خاک را با پا ورز میدادیم. زحمتش را پدرم بندۀ خدا کشید که اینطوری باید ورز بدهی و اینجوری ماسه بزنی. آن روز سهچهار فرغون آوردیم، ورز دادیم و یواشیواش شروع کردیم. بعد از مدتی دیدم که آمار تولیدم بالاتر رفته و مثلاً روزی سی تا کار تولید میکنم. ضربوتقسیم کردم و دیدم که نسبت به درآمدی که در قزوین داشتم، اصلاً مقایسهکردنی نیست؛ یعنی انگار این خاک برای ما طلا شده بود! از طرفی، بعد از مدتی این کار باعث شد که مادرم از افسردگی و مشکلات روحی بعد از فوت برادر جوانم نجات پیدا کند.
امین که دیگر پای در گل سفالگری گذاشته بود، به هر راهی که تولیدش را بهینهتر و کمهزینهتر کند فکر میکرد. یک روز، یکی از مشتریانش داخل کارگاه آمد و از دستگاه سفالگری جدیدی گفت که خودش ورز میدهد و چانه هم میزند. چه بهتر از این؟ امین بعد از بررسی دستگاه، آن را خرید و روند تولیدش بهتر شد. کارش آنقدر بالا گرفت و سرش شلوغ شد که دوسه تا از بچههای روستا را برای کمک به کارگاه آورد. بعد از آن، دامادشان را هم دعوت کرد که به روستا بازگردد و با همان حقوقی که در شرکت میگیرد برایش کار کند.
مردم روستا که موفقیت امین محبی را میبینند دستبهکار میشوند. اول از همه پسرداییاش سفالگری را راه میاندازد؛ بعد از آن هم چند نفر دیگر برای مشورت، به امین مراجعه میکنند و کسبوکارشان را راه میاندازند. از روستاهای اطراف هم عدهای آمدند و کارشان را شروع کردند. امین محبی میگوید: «الان به جایی رسیدیم که فهمیدیم واقعاً این خاک طلا بوده و با همین گنج میشود در همین روستا، خیلی بهتر از شهر زندگی کرد. کافی است که این گنج را کشف کنیم.»



























