موفقترین ناشنوای ایران؛ درسنامه محمد محمدی دعویسرایی
مقدمه
هنر معرفتی است که با کشف هنرمند به دست میآید و هنرمند این معرفت را با زبان هنر بیان میکند. گاه این معرفت در قالب شعر بیان میشود، گاه در قالب نقاشی و همینطور در قالبهای دیگر. از این منظر، هنرمند با زبان هنر درصدد سخنگفتن است و برای مخاطبش حرفی دارد. اینگونه است که مخاطبانْ آثار هنری را نگاه کرده و هرکدام دربارۀ آن صحبت کرده و پیامی دریافت میکنند.
هنرمند بهمیزانی که هدفش بیان حقیقت و رسیدن به آن باشد، هنرش متعهد است و بهمیزانی که از حقیقت فاصله بگیرد، هنرش از معنا تهی شده و صرفاً یک فرم هنری بیمعنا خواهد شد. در دورۀ مدرن، بین انسان و حقیقت فاصله افتاده است و جان هنرمند دیگر نسبتی با حقیقت عالم ندارد که بخواهد از آن حقیقت سخنی بگوید. هنر کاملاً از معنا تهی شده و به یک امر زمینی و مادی تبدیل شده است.
یکی از هنرمندانی که با زبان هنر برخی فضایل انسانی را به تصویر کشیده، محمد محمدی دعویسرایی است. او در مسیر هنر، علیرغم ناشنواییاش، تلاش کرده تا صلح را بهعنوان یک موضوع انسانی در آثارش به تصویر بکشد.
روایت محمد دعویسرایی
محمد دعویسرایی در نهسالگی 90درصد شنواییاش را در پی یک عارضۀ جسمانی از دست داد؛ اما از همان زمان آموخت که نباید عقب بنشیند. به همین دلیل، با لبخوانی و فهمیدن منظور دیگران توانست از پس کارهایش برآید. سال۱۳۴۸ دانشآموز کلاس ششم بود که همراه خانواده به کاشان مهاجرت کردند. او در کاشان، در زیرزمین صاحبخانهشان قالیبافی میکرد، تا اینکه در شانزدهسالگی پایش به بازار فرش کاشان باز شد. او در این کار آنقدر خبره شده که سال۱۳۶۱ برای خودش یک استادکار فرش شده بود. خانه و سرمایهای را که جمع کرده بود فروخت و برگشت شمال. در گیلان یک شرکت قالیبافی تأسیس کرد تا با ابریشم و پشمی که از گیلان خارج میشود، فرش تولید کند:
سال۷۳ با هر سختیای که بود، وام گرفتم. یک سولۀ ۳۷۸۰متری اجاره کرده و شرکت فرش گلیمان را ثبت کردم. برای ادامۀ کار شرکت نیاز به وام داشتم؛ اما هیچ بانکی کمکم نکرد. دو ماه تمام در خانه نشستم و کمکم احساس کردم دارم بیمار میشوم. وضعیت جسمی و روحیام آنقدر خراب شد که همهجای بدنم خونریزی کرد. دکتر وقتی نتیجۀ عکس و آزمایشم را دید، گفت: «هرکسی وضع تو رو داشت، تا حالا مرده بود.»
دو ماه خانهنشینی او را بیمار کرده بود تا اینکه یک کشف مهم به سراغش آمد:
یک روز در رختخواب بودم که ناگهان جرقهای توی سرم زده شد و با تمام وجود فریاد کشیدم: «پیدا کردم!» در آن لحظات تصمیم گرفتم تابلوفرش دورو ابداع کنم. میدانستم که با ظرفیت فرش ایرانی، این ابداع جهانی خواهد شد.
با ابداع فرش دورو، آقای محمدی سراغ مسئلۀ صلح میرود. جنگ برای او مسئله بود. او دوست داشت روی دیگر بمباران اتمی هیروشیما را نمایش دهد:
اولین فرش دورویی که بافتم «جنگ و صلح» نام داشت. منظورم از این طرحها این بود که فکر خلاق بشری حدومرز نمیشناسد و تمدن به اینجا ختم نمیشود. هرکس هم با توجه به تواناییهایش کار میکند؛ پس پیشرفت چنین کشوری ادامه دارد. در روی دیگر، داستان هیروشیما را بافتم تا نشان بدهم که در لحظهای، یک بمب میتواند تمام جهان را نابود کند.
او انگیزۀ زیادی برای بافتن فرش داشت. از سال۱۳۷۴ مدام برای جشنوارههای مختلف کشوری قالی بافت تا اینکه دو سال پیدرپی در نمایشگاه فرش تهران اول شد؛ در نتیجه سال۱۳۷۶ به کشور پاکستان اعزام شد تا در جشنوارۀ فرهنگ و هنر شرکت کند:
در پاکستان، همان فرش دوروی اولم یعنی «جنگ و صلح» را بهعنوان اثر اصلی با خودم بردم. تیم داوری جلو آمدند و شروع کردند به زیروروکردن فرش. بلافاصله یک اسکناس درآوردم و گفتم: «فرشم دوروئه! مثل اسکناس دو رو داره.» هنوز تفسیر تابلو تمام نشده بود که سرداور از من خواست که خودم بهعنوان داور به آثار دیگر جشنواره نمره بدهم.
محمد بعد از حضور در جشنوارۀ پاکستان، به نمایشگاهی در کانادا دعوت شد. در آنجا از کارهای او استقبال خوبی شد:
روز اول یک جوان ایرانی از طرف دانشگاه هنرهای باارزش ازم خواست بروم آنجا و کارگاهی راهاندازی کنم. روز دوم نمایشگاه، خانمی پیشم آمد و وقتی کارهایم را دید، پیشنهاد جالبی بهم داد: «دو هزار دانشجوی ما ناشنوا هستند و افسردگی دارند. بیا و زندگیت رو روایت کن. شما رو بهعنوان استاد دانشگاه، با تمام مزایا استخدام میکنیم.»
جواب رد دادم. میخواستم برگردم و نام ایران را بالا ببرم؛ فرش ایرانی را از روی زمین بلند کنم و بهش ارزش و اعتبار بدهم.
سال۱۳۸۱ دستبهکار تابلوفرش جدیدش شد. در آن تابلو، تمام جنگها و صلحهای تاریخ بشریت را مثل یک داستان آورد. به پیشنهاد رئیسجمهور وقت، تابلو را به دبیرکل سازمان ملل تقدیم کرد و همانجا مدال صلح ابنسینا را دریافت کرد. سال۱۳۸۳ در یکی از نمایشگاههای تهران شرکت کرده بود که سروکلۀ یکی از خبرنگاران بیبیسی پیدا شد:
یکی از خبرنگاران شبکۀ بیبیسی فارسی به غرفهام آمد و پیشنهاد داد: «مدال ابنسینا رو توی یه دستت بگیر و کلنگ بنایی رو دست دیگرت. بعد جلوی دوربین بگو من آنم که رستم بود پهلوان! بذار بیست دقیقه ازت فیلم بگیریم، ۱۵۰هزار دلار هم بهت میدیم.» با این حرکت میخواستند بگویند حقوق بشر در ایران رعایت نمیشود! آن موقع آن پول معادل ۴۵۰میلیون تومان بود؛ اما نتوانستم آبروی وطنم را معامله کنم و با آنها صحبت نکردم.
همان سال، در اجلاس جهانی پارالمپیک قاهرۀ مصر شرکت کرد. آنجا فرشی را اهدا کرد تا در موزۀ کمیتۀ پارالمپیک بگذارند. رئیس کمیته باور نمیکرد که محمد بافندۀ آن فرش باشد. وقتی فهمید، سه بار با ویلچر دور خودش چرخید و لوح تقدیری به او اهدا کرد.
بهزیستی کشور نیز سال۱۳۸۸ در روز جهانی معلولین، دعویسرایی را بهعنوان موفقترین ناشنوای ایرانی، برای دیدار با رئیسجمهور انتخاب کرد که نتیجهاش شد اعزام به آلمان بهعنوان یکی از سی طراح برتر کشور.
تابستان سال۱۳۹۵ هم به پیشنهاد معاون بازرگانی صنعت و معدن به کیش رفت و در موسسۀ EBCL در کشورهای فارسیزبان حضور یافت. این مؤسسه در وین اتریش مستقر است و هرکس مدرکش را داشته باشد، مدیر شایستۀ جهانی حساب میشود. آنجا طرح لوگویش را که یک ساقۀ گل با پنج رنگ نماد حلقههای المپیک بود بهعنوان مفهومیترین لوگو انتخاب کردند و نشان تجاری دعویسرایی ثبت جهانی شد.








































