رقص شمشیرهای طلایی؛ درسنامه محمد رهبری
مقدمه
ایران با تمرکزی که روی رشتۀ شمشیربازی گذاشته، توانسته به جمع هشت تیم برتر دنیا صعود کند. استان گیلان هم جزو استانهای پیشرو در آموزش شمشیربازی است و در جمع شش استان برتر کشور قرار دارد؛ اما این اتفاقات تا پانزده سال پیش معنایی نداشت و این رشته نهتنها در استان گیلان، بلکه در سراسر کشور خیلی شناختهشده نبود.
امروزه بهسبب نوبودن رشتۀ شمشیربازی در ایران، اگر کسی با علاقه و تلاش این رشته را انتخاب کند، با سرعت بیشتری پیشرفت کرده و جذب تیمهای مختلف خواهد شد.
محمد رهبری کسی بود که در شانزدهسالگی، مانند تمام نوجوانهای پرانرژی در رشتههای ورزشی مختلف مثل والیبال، فوتبال، کشتی و…، بخت خودش را آزمود؛ اما شور و هیجانی را که به دنبالش بود، در شمشیربازی پیدا کرد.
روایت محمد رهبری
محمد رهبری متولد سال۱۳۷۰ است. در محلۀ جماران رشت به دنیا آمد. از همان دوران کودکی شیطنت بسیاری داشت. تابستانها که مدرسه تعطیل بود، از صبح زود تا شب در کوچه بود. اهل محل از دست او و همسالانش عاصی بودند. سال۱۳۷۶، اولین کلاس ورزشی که رفت فوتبال بود. بهخاطر بازی خوبش به تیم دخانیات دعوت شد. در باشگاه گلسار هم بازی کرد و بعد از فوتبال به سایر رشتهها قدم گذاشت:
خستگی برایم بیمعنی بود. از فوتبال تا تکواندو، بسکتبال، شطرنج، کاراته، والیبال، همه را آزمایش کردم. در تمام مسابقات مدرسه شرکت میکردم؛ حتی رشتههایی که چیزی از آنها نمیدانستم؛ مثلاً در رشتۀ بدمینتون یا تنیس روی میز و حتی کُشتی به مسابقه میرفتم و معمولاً بهخاطر آمادگی بدنی که داشتم، مقام میآوردم. در مسابقات سطح استان یا بینشهری مقامهای زیادی کسب کردم.
هرقدر زمان میگذشت جستوجوی بیشتری میکرد تا ورزش مورد علاقهاش را پیدا کند. سال۱۳۸۶، شانزدهساله بود که هنگام بازگشت از تمرین والیبال، با یکی از دوستانش روبهرو شد:
شانزده سالم بود و در مقطع راهنمایی درس میخواندم. یک روز که از والیبال برمیگشتیم، دوستم گفت که در رشتۀ شمشیربازی هم ثبتنام کرده. من که تا آن روز اسم شمشمیربازی را هم نشنیده بودم، توجهم خیلی جلب شد. وقتی که از اسلحههای سهگانۀ شمشیربازی و سالن و لباس مخصوصش برایم تعریف کرد، خیلی کنجکاو شدم.
تمام مسیر بازگشت به خانه را به فکر شمشیربازی بود. موضوع را با پدر و مادرش در میان گذاشت. آنها مثل همیشه حمایت کردند. محمد در تستهای شمشیربازی شرکت کرد و قبول شد. بهدلیل ویژگیهای جسمانیاش، اسلحۀ سابْر را به او پیشنهاد دادند و او هم در این رشتۀ ورزشی پاگیر شد.
در هیئت شمشیربازی به او رشتۀ سابر را پیشنهاد دادند که با روحیه و آمادگی جسمانی بالای او هماهنگ بود. تلاشش در این رشته بسیار زیاد بود. مربیها از او راضی بودند و خیلی زود پیشرفت کرد:
با علاقۀ خاصی، هر تکنیک را یاد میگرفتم و ساعتها تمرین میکردم. این مسئله باعث شد که بهسرعت پیشرفت و خیلی زود به مسابقات کشوری راه پیدا کنم. همان بدو ورودم به باشگاه، در یکی از مسابقات نوجوانان شرکت کردم. در مسابقه، با عشق و علاقۀ خاصی شمشیر میزدم. مربی تیم ملی که مبارزۀ من را دید، خوشش آمد و به تیم ملی دعوتم کرد.
ایران در آن زمان رتبۀ 27 جهانی را داشت؛ یعنی جزو آخرین تیمهای مسابقات بود و کسی به حسابش نمیآورد. در این مقطع، او در مسابقات آسیایی شرکت کرد و صاحب مدال شد. بعد از مسابقات آسیایی، در انتخابی المپیک 2016 شرکت کرد:
در این مسابقات، هر تیم حدود ده مسابقه با تیمهای مختلفْ پیشرو داشت. رتبهبندی همۀ مسابقات با هم محاسبه میشد و هر تیم امتیاز بالاتری کسب میکرد، سهمیۀ المپیک میگرفت.
از ۲۱۰ کشوری که در مسابقه شرکت کرده بودند، اسرائیل فقط یک نماینده داشت. مسابقات بهشکل گروهی بین ۲۲۰ نفر برگزار و بعد از آن بهصورت حذفی انجام میشد؛ به این شکل که اگر در مسابقهای میباختیم، حذف میشدیم. من رنکینگ ۲۰ بودم و متأسفانه خوردم به اسرائیل. انصراف دادم و با این اتفاق، امتیازم صفر شد! باز مسابقه دادم و آمدم بالا و امتیازم به ۲۲ رسید؛ دوباره به اسرائیل خوردم و امتیازم صفر شد! خیلی عجیب بود. در آن مسابقه چهار بار به اسرائیل خوردم و هر بار هم مدام امتیازم صفر شد. این شد که دیگر نتوانستم سهمیۀ المپیک را به دست بیاورم.
خیلی ناراحت بود. چند سال برای رفتن به المپیک تلاش کرده بود؛ اما رویارویی با اسرائیل همۀ آرزوها را از بین برد:
روزهای اول ناراحت بودم و مدام با خودم فکر میکردم چرا حذف شدم؛ در حالی که رتبۀ کشورمان به هشت تیم اول جهان رسیده بود. اما از یک جهت خوشحال بودم؛ چون به آرمانهای کشورم احترام گذاشته بودم و با یک کشور جعلی مسابقه نداده بودم. همیشه هدفم این بوده که بتوانم پرچم کشورم را بالا ببرم. خطقرمزهای کشورم، خطقرمزهای من است و اسرائیل هم از نظر من غاصب است. ما هم از طرف تیم ملی ایران هستیم و با یک رژیمی که بهدروغ خودش را کشور میداند، مسابقه نمیدهیم. برای همین اعتقادم، خودم را خیلی زود جمعوجور کردم و آمادۀ مسابقۀ بعدی شدم که قرار بود دو ماه بعد در سنگال برگزار شود.
این بار سنگال منتظر محمد رهبری بود. مسابقات جهانی سال۱۳۹۴ در آنجا برگزار میشد. اولین بارش بود که به یک کشور آفریقایی سفر میکرد. با خوردن اولین وعدۀ غذایی مسموم شد و در هتل تبولرز و دلپیچۀ شدیدی گرفت؛ اما زمان مسابقه حالش بهتر شد و خوب مسابقه داد:
با تمام انگیزه و توانم جنگیدم و با بچههای تیم، کشورهایی را شکست دادیم که یک زمان در خواب هم نمیدیدیم از آنها امتیاز بگیریم. کشورهایی مثل ایتالیا، مجارستان، کره و حتی آمریکا را بردیم. تیمهایی را که یک عمر در شمشیربازی سلطنت میکردند و همیشه اول تا سوم جدول بودند بردیم و برای اولین بار، قهرمان شدیم. بعدِ ازدستدادن سهمیۀ المپیک، این طلا خیلی برایم لذتبخش بود.
محمد رهبری در مسابقات بعدی هم خوش درخشید و توانست مدالهای طلای دیگری را هم به دست بیاورد. در کنار تیم ایران نیز توانست عنوان چهارمی را به دست بیاورد. او دربارۀ پیروزیهایش اینطور صحبت میکند:
در تمام مسابقاتی که مدال آوردهام، پرچم مقدس کشورمان را بر دوش گرفته و بهسمت جایگاه رفتهام. میخواستم با این کار به تمام مردم جهان اعلام کنم که زیر این پرچم خدمت میکنم و هرچه به دست آوردهام از این پرچم و از این مردم دارم. وقتی در مسابقات برنده میشویم و پرچممان بالا میرود و سرود ملیمان را میخوانیم، حداقل ۱۵۰ کشوری که در مسابقات حضور دارند، باید سکوت کنند و این سرود را بشنوند و احترام بگذارند؛ کاری که وقتی یک رئیسجمهور به کشور دیگری میرود برایش انجام میدهند. بهخصوص حالا که بعضی از کشورهای دنیا با ما مشکل دارند، میتوانیم قدرتمان را اینطوری به رخشان بکشیم. خیلی حس خوبی دارد وقتی سرود ملی را برایت پخش میکنند و تو این قدرت را داری که توانستهای کاری کنی که همۀ دنیا در سکوت به سرود کشورت گوش کنند و به تو و کشورت احترام بگذارند.
مطالعه بیشتر





